* اوايل ماه آوريل بود مادرم تماس گرفت و گفت حال پدرت خراب است, و خواست با برادرم سريع بريم ايران. قلب و كليه هاش كم كاري داشت, و در ششهاش آب جمع شده بود. پيش كلي متخصص برديمش, و اين يكماه اخير حالش اينقدر وخيم بود كه در بيمارستان بطور دائم بستري شد. متأسفانه هر روز بدتر و بدتر شد تا اينكه دو هفته پيش چشم از دنيا بست. كنار مادر و برادر و خواهرش به خاك سپرديمش. در آخرين ساعات زندگي به سختي حرف ميزد, و از اطرافيانش حلال بودي طلب ميكرد. از همه قول ميگرفت همسرش را تنها نگذارند. گفت دلم نميخواد شما را ناراحت كنم, اما عمر دست خداست, و ما بنده او هستيم. ترس از مرگ نداشته باشيد, مرگ آغاز آرامشي ابديست. بعد پلكهايش را روي هم گذاشت. حدود نيم ساعت نفسهاي كوتاه كشيد تا اينكه قلبش ايستاد. با وجود اينكه سني از من گذشته, عجيب دلتنگ پدر هستم...