* من ذوق شعر خواندن و كمي " شعر سرودن" دارم. اولين يك بيتي كتابچه شعرم را وقتي 10 ساله بودم سرودم. راز بودن نبود خوردنو خوابيدن دوست / ما همه آمده ايم تا سر فرصت بكنيم
تا به امروز حدود 36 سال از سرودن اين يك بيتي گذشته, و طي اين همه سال نتوانستم آهنگ مصرع دوم را عام پسند كنم. يادم ميآيد وقتي براي پدرم خواندم با پوزخندي گفت: شاعر هم شاعرهاي قديم. داستانش حضور دوستم در منزل ما بود, كه براي بازي با من آمد, ولي نهار را كه معمولاُ حدود 2 بعداز ظهر ميخورديم, حدود 11 صبح خورد, و پاي اسباب بازيها خوابش برد. و من منظورم از مصرع سر فرصت بكنيم اين بود كه بايد اول بازي ميكرديم بعد نهار ميخورديم. بگذريم .... داشتم فيلم نيما از چشم نيما را ميديم, نگاهم افتاد به كامنتهايي كه براي آن پست نوشته بودند. او كه زير مطلب نوشته بود: شعر بی معنی و احساس دروغ / شعر نیما و سپهری و فروغ لعنت بر كسي كه به شاعران قديم ما چنين بگويد.....
اين عكس يادگاري من را ياد آنزمان انداخت كه هنوز يادگاري مفهوم خودش را از دست نداده بود.